یادداشتی در حاشیهٔ پوچی

 

یادداشتی در حاشیهٔ پوچی

آیا انسان مسافر است؟ یا خودِ سفر، این کلافِ سردرگمِ بی‌انتها، مسافر را می‌سازد؟

همیشه فکر می‌کردم حقیقت، چیزی است در انتهای یک جادهٔ غبارآلود؛ همان «بوف کور»ِ مبهمی که در کنجِ تاریکِ ذهن، تصویرش را نقاشی کرده‌ایم. می‌گویند حقیقت، آن‌سویِ مرزهایِ «بودن» است. آن‌سویِ این خستگیِ مزمنِ تن. اما مگر حقیقت، همان‌قدر که دروغ می‌گوید، راست هم می‌گوید؟

بنشین زیرِ این چراغِ پیه‌سوز که نورش به سکته می‌افتد. نگاه کن به این خیابانِ خلوتِ شبانه؛ آدمی که می‌رود، آیا می‌داند کجا می‌رود؟ یا فقط می‌رود که «نمانده باشد»؟ شاید حقیقت، اصلاً آن چیزی نیست که در انتها پیدا می‌کنیم. شاید حقیقت، همین لرزشِ دستِ من است روی کاغذ، همین هراسِ مداوم از سایه‌ها، همین فرآیندِ فرسودگیِ روح در طولِ مسیر. ما مثلِ آن «آینه‌دار»ِ کور هستیم که عمری به دنبالِ تصویرِ خود می‌گردد؛ غافل از اینکه خودِِ جست‌وجو، تنها حقیقتی است که به دندان می‌کشیم.

هر قدم که برمی‌داری، بخشی از آن توهمی که «من» نامیده می‌شود، می‌ریزد. حقیقت، آن چیزی نیست که به آن می‌رسی؛ حقیقت، «شدن»ِ توست در طولِ این مسیرِ مذموم؛ جویده شدنِ روح توسطِ چرخ‌دنده‌هایِ زمان. ما به دنبالِ حقیقت نمی‌گردیم؛ ما فقط راه می‌رویم تا شاید در میانِ این «سفر»، آن‌قدر فرسوده شویم که دیگر پرسشی برایمان باقی نماند. و شاید، فقط شاید، در همان لحظهٔ آخر که هیچ‌چیز نمانده، حقیقت در پوچیِ مطلق، خودش را نشان دهد.

دیدگاه من به‌عنوان یک روان‌شناس

از منظر روان‌شناختی، پرسش شما میان دو پارادایمِ کلاسیک نوسان می‌کند: «حقیقت به‌عنوان یک مقصد (جست‌وجوگر)» در برابر «حقیقت به‌عنوان یک فرآیند (ساختارگرا)».

به اعتقاد من، انسان‌ها از نظر روان‌شناختی موجوداتی «معنامحور» هستند. ما برای فرار از اضطرابِ وجودی (Existential Anxiety)، به دنبالِ حقیقتی ثابت می‌گردیم تا به هستیِ خود لنگر بزنیم. اما از دیدگاهِ تحولی، این «جست‌وجو» همان «شخصیت» ما را می‌سازد. ما از طریقِ همین مسیرهایِ خطاکارانه و چالش‌هایِ مداوم است که ظرفیتِ شناختی و عاطفیِ خود را گسترش می‌دهیم.

بنابراین، حقیقت در واقع یک «ایستگاه» نیست، بلکه یک کارکردِ روان‌شناختی است. هرچه بیشتر سفر می‌کنیم، لایه‌هایِ دفاعیِ شخصیت‌مان تغییر می‌کند، باورهایمان جرح و تعدیل می‌شود و ما به یک «خود»ِ خودآگاه‌تر دست می‌یابیم. پس حقیقت، نه مقصدِ سفر است و نه خودِ سفر، بلکه «تغییری است که در ناظرِ سفر رخ می‌دهد». حقیقت، آن چیزی است که شما در پایانِ راه، در آیینه می‌بینید؛ نه آن چیزی که در انتهایِ جاده انتظارش را داشتید.

به نظر شما، آیا ما قدرتِ پذیرشِ این حقیقت را داریم که شاید در انتهایِ این سفر، هیچ «غایتِ» ثابتی منتظرِ ما نباشد؟

 

Comments