
ضربالمثل «مار از پونه بدش میاد، دمِ درِ خونَش درمیاد» یکی از
رایجترین مثلهای فارسی برای توصیف مواجهه ناخواسته انسان با امور ناخوشایند است.
با نگاهی تحلیلی و انتقادی، میتوان زوایای مختلف این ضربالمثل را بررسی کرد:
۱.
پیام و مفهوم مرکزی
این ضربالمثل
به قانون توجه و تمایل روانی اشاره دارد؛ بدین معنا که گاهی حساسیت، ترس یا
فرار بیشازحد از یک چیز، تمرکز فکری فرد را معطوف به همان موضوع کرده و در نهایت
او را مستقیم در مسیر همان شیء یا موقعیت قرار میدهد.
۲.
نقد از منظر علمی و زیستشناسی
از دیدگاه
طبیعی، این مثل بر یک باور قدیمی اما نادرست استوار است:
- باور
اشتباه عمومی: بر اساس باورهای عامیانه، بوی
تند پونه یا گیاهان خانواده نعناعیان فراریدهنده مار است.
- واقعیت
علمی: مطالعات جانورشناسی نشان میدهد
که مارها سیستم بویایی و گیرندههای متفاوتی (عضو ژاکوبسون) دارند و پونه
تأثیر دافعه زجرآوری بر آنها ندارد. بنابراین، بنیان تمثیلیِ این مثل بر یک
برداشت اشتباه از طبیعت شکل گرفته است.
۳.
نقد روانشناختی و رفتاری
- جنبه
مثبت (خودآگاهی): این مثل پیامد رفتارهایی مانند
«اجتناب وسواسی» را نقد میکند. وقتی فرد تمام انرژی خود را صرف فرار از یک
مسئله کند، احتمال رویداد آن را بهدلیل انفعال و فقدان مواجهه منطقی افزایش
میدهد.
- جنبه
منفی (جبرگرایی و بدبینی): نگاه موجود در این ضربالمثل تا
حدی جبرگرایانه و تقدیرگرایانه است. تکرار این باور میتواند حس بیفایده
بودن تلاش برای پیشگیری یا حل مسئله را به فرد تلقین کند («هرچه فرار کنی،
بیشتر سر راهت قرار میگیرد»).
۴.
کاربرد در مناسبات اجتماعی
در روابط
انسانی، این ضربالمثل معادل «قانون مورفی» یا
فرار از تعصبات است. افرادی که حساسیت شدید و متعصبانهای نسبت به ویژگی خاصی در
دیگران یا شرایط جامعه نشان میدهند، اغلب بهدلیل ناآگاهی یا پیشداوری، خود در
موقعیتهای مشابه گرفتار میشوند.
نتیجهگیری
اگرچه این ضربالمثل
از نظر علمی پایه مستندی ندارد، اما از منظر کارکرد استعاری و روانشناختی، هشداری
هوشمندانه در مورد مخاطرات حساسیت بیشازحد و فرار غیرمنطقی از مشکلات است.
***
پنجرهی اتاقم رو به حیاط خلوتی باز میشد که بوی نا، بوی سیمانِ خیسخورده و بوی گندِ کافئینِ سردشده میداد. ساعت از سه گذشته بود. از آن ساعتهایی که زمان مثل یک مایعِ غلیظ و تیره توی گلوی آدم گیر میکند. سه ساعت بود که انگشت شستِ چپم، بیاراده و مثل یک لنگرِ زنگزده، روی صفحهٔ صاف و صقلیِ گوشی بالا و پایین میرفت؛ اسکرولِ بیانتها، بیهدف، مثل سگی که دنبال دم خودش میگردد و خودش هم نمیداند چرا.
همه چیز از آن استوریِ لعنتی شروع شد. از همان عکس با فیلترِ گریندار و کپشنِ فلسفیِ توخالی. متنِ پیام، آن ضربالمثلِ عتیقه و خفهکننده بود که انگار از توی قبرستانِ افکارِ مردگان بیرون کشیده بودند: «مار از پونه بدش میاد، درِ خونش درمیاد.»
خندهام گرفت، اما خندهام شبیه صدای کشیده شدنِ ناخن روی دیوارهای سیمانی بود. چقدر این مثل، عفونی و پلشت است. چقدر بوی مرگ و تسلیم میدهد. سالهاست که بزرگترها، این لاشهٔ گندیده را مثل یک مدالِ افتخار به گردنِ نسلِ ما آویزان کردهاند تا بگویند: «تلاش نکن، فرار نکن، تو محکومی! هرچه بیشتر بپرهیزی، همان بلا سرت میآید!»
میخواستم از تمامِ این زنجیرهای خرافات و رواننژندیِ خاورمیانهای فرار کنم. از این فکر که انگار یک تقدیرِ کور، با چشمهای خونی و دندانهای کرمخورده، پشت درِ خانه نشسته و منتظر است تا از آنچه بدت میآید، کاسهای لبریز جلویت بگذارد.
یک دکمهٔ «بلاک» زدم. یک «نوتیفیکیشن» را خاموش کردم. فکر کردم با یک ریفرش، با یک پاک کردنِ کَش (Cache)، همهچیز تمام میشود. فکر کردم میتوانم از این سایهٔ بختکوار فرار کنم. اما مسخره بود! درست مثل ماری بودم که از بوی تندِ پونه حالم به هم میخورد، ولی خودم با دستهای خودم، گلدانِ پونه را کشیده بودم توی اتاق خوابم.
مشکل پونه نبود؛ مشکل این بود که حسِ «بیزاری»، تنها چیزی بود که هنوز ثابت میکرد من زندهام. ما نسلی هستیم که از همهچیز بیزاریم: از فردا، از خبرهای عاجل، از ویدیوهای سیثانیهای، از لبخندهای مصنوعیِ اینفلوئنسرها... و درست همین بیزاریِ وسواسی، همین تمرکزِ بیمارگونه روی چیزهایی که از آنها متنفریم، باعث میشود درست جلوی همانها زانو بزنیم.
گوشی را پرتاب کردم روی تخت. صدایی شبیه به شکستنِ یک استخوانِ پوسیده داد. رفتم جلوی آینه. نوارهای بنفشرنگِ زیر چشمهایم پررنگتر شده بود. مثل دوتا مارِ زنگی که دور حدقهٔ چشمم چنبره زده باشند.
درِ خانه را باز کردم تا هوایی بخورم. بوی تند و خفه کنندهای در راهرو پیچیده بود؛ بوی پونهٔ کوهی. همسایهٔ طبقهٔ پایین، کاسهای آشِ نذری پشت در گذاشته بود، با یک مشت داغداغ پونهٔ خشک شده روی آن.
خندیدم. خندهای تلخ و دراز. ضربالمثل دروغ نمیگفت، اما نه به خاطرِ جادو یا تقدیرِ شوم؛ بلکه به این خاطر که وقتی تمامِ وجودت از یک «نفرت» پر میشود، چشمانت دیگر هیچچیزِ دیگری را در این جهانِ تاریک نمیبیند، الا همان چیزی که از آن میترسی.
در را بستم. مار توی آینه، با چشمهای خسته، هنوز به من زل زده بود.
Comments
Post a Comment