نجات‌یافتگان

 


استنباط صادق هدایت – احمد کسروی

نجات‌یافتگان

داستانی با فضایی تلخ، روان‌شناختی و انتقادی، با الهام از جهان ادبی صادق هدایت

آن شب، باد سردی از کوچه‌های تبریز می‌گذشت. بوی خاک نم‌خورده و دود چراغ‌های نفتی در هوا پیچیده بود. در خانه‌ای قدیمی، مردی نشسته بود و به صدای سرفه‌های همسرش گوش می‌داد. بیماری، مثل مهمانی ناخوانده، چند ماهی بود که به خانه‌شان آمده بود و قصد رفتن نداشت.

زن، تب داشت. چشم‌هایش در تاریکی می‌درخشیدند؛ نه از زندگی، بلکه از آن اضطراب بی‌نامی که آدم را به هر دری می‌کشاند.

مرد گفت:
"فردا می‌برمت پیش آقا. می‌گویند دعایی دارد که مرده را هم زنده می‌کند."

زن چیزی نگفت. فقط لبخندی زد که بیشتر شبیه انقباض صورت بود تا رضایت.

در سال ۱۲۸۴ هجری قمری، تبریز شهر عجیبی شده بود. مردم از بیماری می‌گریختند و به امید پناه می‌بردند. هرکس چیزی در دست داشت: یکی قرآن، دیگری نذر، آن یکی اشکی کهنه و عده‌ای هم ترسی که آن را ایمان می‌نامیدند.

در میان آن هیاهو، مردی بود که به معجزه اعتقاد نداشت. نه اینکه از مرگ نترسد؛ اتفاقاً بیش از همه از آن می‌ترسید. او فقط نمی‌توانست بفهمد چرا خداوند باید برای نجات یک انسان، از انسان دیگری امضا بگیرد.

مردم به پسر آیت‌الله تبریزی پناه بردند. او را بر خر سوار کردند و با بوسیدن دستش، دامنش را گرفتند. هرکس چیزی می‌خواست: سلامتی، فرزند، نجات، یا دست‌کم چند روز بیشتر زندگی.

مرد بیمار نیز در میان جمعیت بود.

او دست آقا را بوسید. پیشانی‌اش را به خاک رساند و زیر لب گفت:

"اگر زنم زنده بماند، هرچه بخواهید می‌دهم."

آقا چیزی نگفت. اسب حرکت کرد.

چند روز بعد، زن مرد.

مرد، کنار جسد او نشسته بود و به صورت زردش نگاه می‌کرد. دیگر نه قرآن در دستش بود، نه نذری در ذهنش. فقط یک سؤال، مثل مگسی سمج، دور سرش می‌چرخید:

پس آنهایی که نجات یافتند، چه کسانی بودند؟

از خانه بیرون رفت. در کوچه، مردم با شادی از معجزه سخن می‌گفتند. می‌گفتند بیماری از شهر رفته است. می‌گفتند آقا دعایش مستجاب شده است. می‌گفتند صدها نفر نجات یافته‌اند.

مرد به آن‌ها نگاه کرد. دلش می‌خواست فریاد بزند که زنش هم یکی از آن صدها نفر بود؛ اما کسی نشنیده بود.

سال‌ها گذشت.

مرد دیگر پیر شده بود. در خانه‌ای کوچک زندگی می‌کرد و هر شب، پیش از خواب، نام زنش را به یاد می‌آورد. او از آن روز به بعد، نه با خدا دشمن شده بود و نه با دین. فقط از آدم‌هایی می‌ترسید که برای نجات خود، حقیقت را قربانی می‌کردند.

روزی در قهوه‌خانه‌ای شنید که کسی می‌گفت:

"اگر مردم به آقا شک نمی‌کردند، همه نجات پیدا می‌کردند."

مرد فنجان چای را روی میز گذاشت. دستش می‌لرزید.

با صدایی آرام گفت:

«نه، آقا جان. مردم شک نکردند. مردم فقط به جای آنکه به عقل خودشان شک کنند، به عقل دیگران شک کردند.»

کسی خندید. دیگری ناسزایی گفت. مرد از قهوه‌خانه بیرون آمد.

باران می‌بارید.

در خیابان، کودکی با پای برهنه می‌دوید. مرد به او نگاه کرد و ناگهان احساس کرد که تمام عمرش را در همان سال ۱۲۸۴ مانده است؛ در شهری که آدم‌ها برای نجات از مرگ، به دنبال دست‌هایی می‌گشتند که خودشان نیز از مرگ می‌ترسیدند.

او زیر لب گفت:

"ما همیشه نجات پیدا می‌کنیم؛ فقط گاهی آن‌که نجات می‌یابد، خودمان نیستیم."

و در تاریکی کوچه، صدای خنده‌ای شنید؛ خنده‌ای که معلوم نبود از گلوی انسان بیرون آمده است یا از دهان مرگ.

 

Comments