مقایسه؛ دو بیت، دو
قرن فاصله، اما یک گره فلسفی مشترک: نسبت انسان با جبر الهی.
نقش مستوری و مستی نه بدست من و تست
آنچه سلطان ازل گفت بکن آن کردم
حافظ
می خوردن من حق ز ازل میدانست
گر می نخورم علم خدا جهل بود
خیام
اگر از منظر تاریخ اندیشه در ادبیات فارسی
نگاه کنیم، این دو بیت در ظاهر همصدا، اما در عمق، بسیار متفاوتاند.
۱.
بیت حافظ و الهیات
تسلیمگرایانهی شاعرانه
حافظ در این بیت:
نقش مستوری و مستی نه
به دست من و تست
آنچه سلطان ازل گفت
بکن آن کردم
در چهارچوب عرفان قرن هشتم هجری سخن میگوید؛
جهانی که پس از غلبهی تصوف نظری ابنعربی، مفهوم «قضا و قدر» و «تعیّن ازلی» در
آن تثبیت شده است.
چند نکته کلیدی:
◼ «نقش»
واژهی نقش یادآور تمثیل نمایش و پرده است؛
انسان بازیگر صحنهای است که متن آن پیشتر نوشته شده.
◼ «سلطان
ازل»
ترکیبی استعاری که خدا را نه صرفاً معشوق،
بلکه فرمانروای مطلق مینمایاند. این تصویر، بار سیاسی هم دارد: همانگونه که رعیت
در برابر سلطان مسئول نیست، انسان نیز در برابر تقدیر.
◼ کارکرد
بیت
این سخن در حافظ اغلب استراتژی رندانه
است، نه صرفاً بیان عقیدهی کلامی. او با ارجاع به جبر ازلی، فضای اخلاق رسمی را
خنثی میکند.
یعنی: اگر مستی تقدیر است، چرا ملامت؟
در نتیجه، جبر در حافظ بیشتر ابزار نقد
اجتماعی و رهایی از ریا است تا یک موضع فلسفی سخت.
۲.
بیت خیام و جبر
عقلانی–کلامی
خیام در این رباعی:
می خوردن من حق ز ازل
میدانست
گر می نخورم علم خدا
جهل بود
با صراحتی منطقی سخن میگوید. اینجا دیگر
زبان استعارهی رندانه نیست؛ استدلالی شبهکلامی است.
ساختار استدلال خیام چنین است:
- خدا عالم مطلق است.
- علم او ازلی و خطاناپذیر است.
- اگر من خلاف آن عمل کنم، علم او جهل میشود.
- پس من مجبورم همان کنم که او میدانسته.
این دقیقاً بازسازی یکی از مباحث دیرینهی
علم الهی در کلام اسلامی است (نزاع اشاعره و معتزله).
اما تفاوت مهم این است که خیام آن را نه
برای دفاع از ایمان، بلکه برای نشان دادن تناقض جبر با مسئولیت اخلاقی به
کار میبرد.
در خیام، جبر لحن تلخ و مسئلهمند دارد.
در حافظ، جبر لحن بازیگوش و رندانه.
۳.
تفاوت لحن و افق فکری
|
جنبه |
حافظ |
خیام |
|
بستر
فکری |
عرفان وحدت وجودی |
کلام و فلسفهی عقلانی |
|
لحن |
رندانه، ایهامآمیز |
استدلالی، مستقیم |
|
کارکرد
جبر |
ابزار نقد اخلاق رسمی |
مسئلهی منطقیِ تناقضآمیز |
|
پیام
ضمنی |
تبرئهی عاشق/رند |
تزلزل بنیان اختیار |
۴.
یک نکته ظریف
در حافظ، «آن کردم» نوعی پذیرش عاشقانه
است؛
در خیام، «اگر نخورم» حالت فرضی دارد —
یعنی هنوز مسئله باز است.
حافظ از جبر عبور کرده و آن را به بازی
زیباییشناسانه بدل کرده.
خیام در خودِ مسئله متوقف است و آن را
همچون زخمی فلسفی نگه میدارد.
۵.
نتیجهگیری
این دو بیت نشان میدهند که مفهوم جبر در
ادبیات فارسی یکسان نیست:
- در خیام، جبر مسئلهای متافیزیکی است که به بحران معنا میانجامد.
- در حافظ، جبر به زبان رندی تبدیل میشود؛ سپری در برابر زهد و
تزویر.
اگر بخواهیم جسورانه بگوییم:
خیام فیلسوفی است که شعر میگوید؛
حافظ شاعری است که فلسفه را بازی میدهد.
مقایسه را در چارچوب منازعهی «اشعری–معتزلی» گسترش داده
میشود.
حالا
وارد میدان جدیتری میشویم؛ جایی که شعر، سایهی منازعهای کلامی است که چند قرن
پیش از حافظ و عمر خیام آغاز شده بود: نزاع «اشعری–معتزلی» دربارهی
اختیار، عدل و علم الهی.
بیایید اول چارچوب نظری را روشن کنیم، بعد
دو بیت را در آن بگذاریم.
۱.
مسئلهی اصلی: علم
ازلی و اختیار انسان
نزاع از یک پرسش ساده اما انفجاری آغاز میشود:
اگر خدا از ازل میداند من چه خواهم کرد،
آیا میتوانم خلاف آن عمل کنم؟
این همان گرهی است که خیام مستقیماً بر آن
انگشت میگذارد و حافظ آن را به زبان رندی بدل میکند.
۲.
موضع معتزله: عدل و
اختیار
معتزله بر «عدل الهی» تأکید میکردند. اصل
بنیادینشان این بود:
- خدا عادل است.
- عذاب بیگناه قبیح است.
- پس انسان باید فاعلِ مختارِ افعال خویش باشد.
در این نگاه:
- علم خدا کاشف است، نه موجب.
- خدا میداند چه خواهی کرد، اما علم او تو را مجبور نمیکند.
اگر بیت خیام را معتزلی بخوانیم، آن را
«اشکال بر الهیات جبرگرایانه» میبینیم؛ یعنی نوعی استدلال انتقادی علیه الهیاتی
که علم ازلی را علّت افعال میگیرد.
۳.
موضع اشاعره: قدرت
مطلقه و کسب
اشاعره — بهویژه با نظام فکری ابوالحسن
اشعری — تأکید داشتند که:
- خدا خالق همهی افعال است.
- انسان «کاسب» فعل است، نه خالق آن.
- هر چه واقع میشود، به ارادهی ازلی خداست.
در این دستگاه، جبر بهطور کامل پذیرفته
نمیشود، اما اختیار هم معنای کلاسیک ندارد؛ مفهومی میانه به نام «کسب» مطرح میشود.
حالا به بیت حافظ نگاه کنیم:
آنچه سلطان ازل گفت بکن آن کردم
این زبان، به اشعریگری بسیار نزدیکتر است:
- ارادهی ازلی فرمان داده
- انسان مجری تقدیر است
اما حافظ این را نه در مقام بحث کلامی،
بلکه در مقام «بیاعتبار کردن ملامت اخلاقی» به کار میبرد.
۴.
خیام در میانهی نزاع
خیام موقعیت پیچیدهتری دارد.
او نه اشعریِ سنتی است، نه معتزلیِ مدافع
عدل.
او از دلِ همان منطق کلامی، نتیجهای
پارادوکسیکال میگیرد:
اگر علم ازلی قطعی است،
امکان خلاف ممتنع است.
اگر امکان خلاف ممتنع است،
مسئولیت اخلاقی زیر سؤال میرود.
این دقیقاً همان گرهای است که بعدها در
فلسفهی غرب با عنوان «problem of foreknowledge» شناخته شد.
تفاوت ظریف اینجاست:
- معتزله میخواهند علم الهی را با آزادی نجات دهند.
- اشاعره آزادی را در برابر قدرت الهی محدود میکنند.
- خیام نشان میدهد هر دو راهحل دچار تناقضاند.
به همین دلیل لحن او تلخ است؛ او از سیستم
بیرون نمیرود، بلکه آن را تا مرز فروپاشی منطقی پیش میبرد.
۵.
حافظ؛ اشعریِ رند یا
عارفِ فراتر از کلام؟
در زمان حافظ، عرفان ابنعربی و وحدت وجود
بر فضای فکری مسلط بود. در این دستگاه، فاعلیت انسان اساساً ذوب در فاعلیت حق میشود.
اینجا دیگر مسئله «عدل» به معنای معتزلی
مطرح نیست؛
همهچیز تجلی ارادهی واحد است.
پس وقتی حافظ میگوید:
نقش مستوری و مستی نه به دست من و تست
در واقع به سطحی میرود که نزاع
اشعری–معتزلی را پشت سر گذاشته است.
او از موضع «وحدت فاعلیت» سخن میگوید، نه
از منازعهی عدل و قدرت.
۶.
جمعبندی تحلیلی
اگر بخواهیم این دو شاعر را در منازعهی
اشعری–معتزلی جایگذاری کنیم:
- خیام: منتقد منطقیِ الهیات جبرگرایانه؛ نزدیک به مسئلهی معتزلی
اما بیاعتماد به راهحل آنان.
- حافظ: بهرهگیر از زبان اشعری–عرفانی برای رهایی از اخلاق رسمی و
ساختن جهان رندانه.
و شاید بتوان گفت:
معتزله میخواستند خدا را عادل نگه دارند.
اشاعره میخواستند خدا را قادر مطلق نگه
دارند.
خیام نشان داد که این دو به آسانی جمع نمیشوند.
حافظ مسئله را به شعر بدل کرد و از آن عبور
کرد.
Comments
Post a Comment