جمهوری همه‌جوره: جواب تحلیلی به سبک کوچه‌بازاری

 

جمهوری همه‌جوره: جواب تحلیلی به سبک کوچه‌بازاری

در این اتاقِ تنگ و دم‌کرده، جایی که بوی نفت و عرق و دروغ مثل دود چراغی کهنه به سقف می‌چسبد، نشسته‌ام و به این «جمهوری جامع‌الاطراف» نگاه می‌کنم. انگار سایه‌ایست که روی دیوار خمیده، هر چه بیشتر بنویسم با حرص بیشتر می‌بلعد. چه فرقی می‌کند؟ همهٔ این کلمات، این تحلیل‌ها، فقط زخم‌های کهنه‌ای را می‌تراشند که مثل خوره روح را آهسته می‌خورند.

جمهوری... آه، این کلمه را مثل یک لاشهٔ پوسیده به دوش می‌کشیم. نه از روی ایدئولوژی، نه از سر عشق به آزادی، بلکه مثل آن مهندسی پس از فاجعه. در روم باستان، وقتی تارکینیوس سوپربوس مثل یک دیوانهٔ قدرت‌طلب همه را به لبهٔ پرتگاه برد، بروتوس و رفقایش سلطنت را نکشتند چون «فلسفه‌اش زشت بود». نه، سیستم داشت می‌ترکید. یک نقطهٔ شکست کافی بود که کل شهر را ببلعد. پس ساختند یک دستگاه زاپاس: دو کنسول که مثل دو سگ هار به هم پارس کنند و همدیگر را گاز بگیرند، هر سال عوض شوند که یکی بیشتر از حد خودش را باد نکند، سنا مثل پیرمرد فراموش‌کاری که گذشته را تکرار می‌کند، و تریبون مردم مثل ترمزی که گاهی کار می‌کند، گاهی هم گیر می‌کند.

رومی‌ها از روشنگری نیامده بودند. از دل عمل‌گرایی پس از شکست آمده بودند، مثل مردی که بعد از تصادف، ماشینش را با سیم و چوب تعمیر می‌کند. بعد آمد مدیسون، آن یانکیِ حساب‌گر، و گفت: «جاه‌طلبی را به جاه‌طلبی بیندازید که همدیگر را خنثی کنند.» یعنی مردم را فضیلتمند فرض نکنید، این‌ها همان رذل‌های معمولی‌اند. برای حرص و طمع و حسادت طراحی کنید، نه برای آن ارسطو و سیسرو که می‌خواستند همه را با پایدیا تربیت کنند و شهروند ایده‌آل بسازند. مونتسکیو هم تفکیک قوا را آورد، مثل اعتراف به حماقت بشر: هیچ‌کس به تنهایی نه همه‌چیز می‌داند، نه سریع عمل می‌کند، نه فاسد نمی‌شود.

اما خط گسل عمیق‌تر است. یک طرف ارسطو و روسو که می‌گویند شهروند باید فعال باشد، سیاست خودش را بسازد، جان بدهد برای جمع. طرف دیگر لاک و رالز که می‌گویند آدم فقط حقوق دارد، سیاست فقط برای این است که یکی نیاید در خانه‌ات را بشکند و همه‌چیزت را بردارد. اولی به اوباش تبدیل می‌شود، دومی به تکنوکرات‌های بی‌روح که در بروکسل نشسته‌اند و مردم را مثل اعداد در جدول می‌بینند.

آن «شخصیت جمهوری‌خواه» که از قانون بالاتر از هر آدم قدرتمندی حرف می‌زند، خودش به دنیا نمی‌آید. باید در مدرسه، در دادگاه، در مراسم‌های مرده، در روح نسل‌ها کاشته شود. وقتی این کاشتن قطع شد، همان بلایی سر وایمار آمد و سر این جمهوری که حالا داریم. وایمار قانون اساسیش شاهکار بود، ماده ۴۸ مثل هفت‌تیر پر در جیب هر صدراعظمی. اما بعد از شکست جنگ، بدون هیچ اسطوره‌ای، بدون اعتماد، با تورم ۱۹۲۳ که مثل خوره همه‌چیز را خورد، فقط یک لاشهٔ قانونی ماند.

رم هم همین‌طور. نابرابری ثروت، لاتیفوندیا، سربازانی که به ژنرال وفادار بودند نه به دولت، و قدرت فقط برای پولدارها. وقتی سزار از روبیکون رد شد، جمهوری قبلاً مرده بود، فقط هنوز لباس می‌پوشید و تظاهر می‌کرد زنده است. قتل سزار آخرین پارس یک سگ زامبی بود.

حالا به این جمهوری خودمان نگاه کن. مثل بوف کوری که در تاریکی نشسته و با چشم‌های کور به خودش زل زده. قانون اساسی‌اش دو زبان حرف می‌زند: ماده شش می‌گوید امور کشور بر اساس آرای عمومی، ماده پنجاه و هفت می‌گوید همه قوا زیر نظر ولی فقیه. این تنش نیست، این یک زهر است که آهسته در رگ‌ها پخش می‌شود. ولایت فقیه مثل ویروسی است که از اول در سخت‌افزار سیستم کاشته شده. انتخابات هست، اما نامزدها از صافی شورای نگهبان رد می‌شوند، مثل دربان کلوپی که فقط کسانی را راه می‌دهد که قبلاً بوی تعفن قدرت را گرفته‌اند. مردم هزینه می‌دهند – بسیج، هیجان، خون – اما فایده نمی‌برند. فقط یک نمایش تکراری.

قرارداد انقلابی هم پوسیده. ضد امپریالیسم شده انزوای خودساخته که جیب مردم را خالی کرده. اصالت اسلامی با حجاب اجباری و مهسا امینی به اوج مسخره‌بازی رسید؛ زنان و جوانان دیگر این تعریف از «اسلام» را قبول ندارند. عدالت اجتماعی؟ بنیادها و سپاه مثل مرده‌خورها ۲۰ تا ۴۰ درصد اقتصاد را بلعیده‌اند، در حالی که مردم زیر تورم ۴۰-۵۰ درصد له می‌شوند. نسل جدید، آن ۶۵ درصد که بعد از ۵۷ به دنیا آمده‌اند، هیچ خاطره‌ای از لحظهٔ بنیانگذاری ندارند. برایشان این سیستم نه انقلاب است، نه آزادی، فقط دولتی که همیشه بوده و همیشه هم خراب‌کاری کرده.

اقتصاد مثل جسدی است که هنوز تکانی می‌خورد. ریال ۹۰ درصد ارزشش را از دست داده، فرار مغزها مثل خونریزی مداوم، نفت که تحریم خورده. مردم دیگر از روی رضایت اطاعت نمی‌کنند، از ترس اطاعت می‌کنند. و ترس، مثل هر داروی موقتی، بعد از مدتی درد را بیشتر می‌کند.

این سیستم نمی‌تواند خودش را اصلاح کند بدون اینکه خودش را بترکاند. بنیادها، امپراتوری اقتصادی سپاه، شبکه‌های فساد – این‌ها باگ نیستند، این‌ها ستون‌های اصلی‌اند. برای نجات باید اول خودش را نابود کند. مثل آن مردی که در بوف کور با سایه‌اش حرف می‌زند و می‌داند که راه فراری نیست.

ترامپ هم آمد مثل یک شوک خارجی، فشار را بیشتر کرد، اقتصاد را بدتر، و به همه نشان داد که این لاشه چقدر ضعیف است. حالا احتمال بقا مثل سایه‌ای است که هر لحظه تغییر می‌کند: یا زامبی‌وار ادامه می‌دهد تا یک بحران دیگر آن را بترکاند، یا با یک ضربهٔ نهایی می‌افتد و جای خالی‌اش را آشوب پر می‌کند.

من فقط این را می‌دانم: جمهوری بدون فرهنگ مشروطه، بدون آن شخصیت درونی‌شده، فقط یک نمایش مسخره است. وقتی قرارداد پاره شد، وقتی مردم دیگر باور ندارند، وقتی نسل جدید حوصله ندارد، سرکوب هم فقط درد را بیشتر می‌کند. زندگی در این برزخ، بین خواب و بیداری، بین نمایش جمهوری و واقعیت زامبی، زهرآلود است. و تنها دوا، فراموشی است – که آن هم موقتی است و بعد بدتر می‌کند.

شاید روزی کسی این زخم‌ها را بفهمد. اما من فقط می‌نویسم تا سایه‌ام را بهتر بشناسم. چون فردا شاید بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.

Comments