نمایشنامه: مهمانی با طعم گاز و گاف

 

نمایشنامه: مهمانی با طعم گاز و گاف

بسیار خب، پرده را بالا می‌کشیم! این شما و این هم نمایش کمدی-تراژیک «کی بود کی بود؟ من نبودم!» در یک پرده.


🎭 نمایشنامه: «مهمانی با طعم گاز و گاف»

شخصیت‌ها:

  • دونالد: با کت‌وشلوار گشاد، کراوات قرمز بلند و گوشی موبایلی که انگار به دستش پیچ شده.
  • بی‌بی: با لبخندی که از این گوش تا آن گوش می‌رسد و یک نقشه که رویش علامت ضربدر بزرگ زده.
  • خبرنگار: بیچاره‌ای که دفترچه‌اش از تناقضات پاره شده.
  • بقال محل (نماد افکار عمومی): که نگران قیمت گاز است.

[صحنه: اتاق بیضی کاخ سفید. دونالد روی کاناپه نشسته و مشغول توئیت زدن است. بی‌بی با یک جعبه کبریت بزرگ وارد می‌شود.]

بی‌بی: (با خوشحالی) دونالد! زدم! پارس جنوبی را چنان زدم که بویش تا فلوریدا آمد!

دونالد: (بدون اینکه نگاهش را از گوشی بردارد) آفرین بیبی، لایک داری! ولی فعلاً صبر کن... (تند تند تایپ می‌کند) «ایالات متحده روحش هم از این ماجرا خبر ندارد! ما بی‌گناهیم! اسرائیل خودش سرکش شده

بی‌بی: (جا می‌خورد) اِ؟ دونالد، این چه حرفی است؟ خودت دیشب گفتی «بزن که داری خوب می‌زنی»! هماهنگ کرده بودیم که!

دونالد: (چشمکی می‌زند) سیاست است پسر! باید اول می‌گفتم نمی‌دانم که قیمت نفت برود بالا، سهام شرکت‌های رفقا تکانی بخورد. حالا بگذار نیم‌ساعت بگذرد...

[خبرنگار با نفس‌نفس وارد می‌شود]

خبرنگار: آقای رئیس‌جمهور! دنیا روی هواست! قیمت گاز رفت چسبید به سقف! شما خبر داشتید اسرائیل می‌خواهد به میدان گازی ایران حمله کند؟

دونالد: (با قیافه حق‌به‌جانب) خبر؟ من؟ من داشتم کلیپ‌های گلف بازی‌ام را نگاه می‌کردم. اصلاً نمی‌دانم پارس جنوبی کجاست؟ جنوبِ کجاست؟ اسرائیل هم خیلی تندروی کرده، باید خودش جواب بدهد.

بی‌بی: (زیر لب به خبرنگار) چاخان می‌گوید! دیشب دو ساعت پشت خط بودیم، داشتیم روی نقشه لوکیشن می‌فرستادیم!

[یک روز می‌گذرد. نور صحنه عوض می‌شود. دونالد جلوی میکروفون‌هاست.]

خبرنگار: آقای ترامپ، مقامات اسرائیلی می‌گویند شما کاملاً در جریان بودید!

دونالد: (با اعتمادبه‌نفس ۱۰۰ درصد) بله که در جریان بودم! من همه‌چیز را می‌دانم. اصلاً خودم به بی‌بی گفتم: «نکن بیبی! نکن!» ولی خب ما خیلی با هم رفیقیم، تهش گفتم حالا که اصرار می‌کنی، هماهنگ‌شده بزن که تمیز دربیاید. ما با هم خیلی "اوکی" هستیم.

بقال محل: (از انتهای سالن فریاد می‌زند) آقای رئیس‌جمهور! پس چرا اول گفتی نمی‌دانم؟ الان قبض گاز ما را کی می‌دهد؟

دونالد: (رو به بقال) تو همه‌چیز را زیادی جدی می‌گیری! من فقط خواستم سورپرایز باشد. دیپلماسی یعنی همین؛ یک روز بگو نه، یک روز بگو آره، آخرش هم بگو «من بهترین توافق را می‌کنم».

بی‌بی: (نقشه جدیدی بیرون می‌کشد) دونالد، حالا که قیمت‌ها خوب شد، نظرت درباره "تنگه هرمز" چیست؟ یک فوت بکنیم خاموش شود؟

دونالد: (دوباره سرش در گوشی می‌رود) بزن بیبی، بزن... ولی یادت باشد، تا دو ساعت اول من هیچ‌چیز نمی‌دانم! بعدش که قیمت‌ها جابه‌جا شد، می‌گویم من فرمانده کل عملیات بودم!

[پرده با صدای نوتیفیکیشن توئیتر و صدای انفجاری در دوردست می‌افتد.]


نتیجه‌گیری (پشت پرده):

حقیقت تلخ ماجرا این است که در این بازار مسگرها، "ثبات" تنها چیزی است که وجود ندارد. ترامپ با سیاست "دمدمی‌مزاجی استراتژیک" می‌خواهد هم قهرمان صلح باشد و هم شریک جرم، و نتانیاهو هم از این آب گل‌آلود برای ضعیف کردن رقیب منطقه‌ای‌اش (ایران) نهایت استفاده را می‌برد. در نهایت، این "هماهنگیِ ناهماهنگ" فقط یک برنده دارد: کسانی که از آشوب و گرانی نفع می‌برند.

پرده دوم را با تمرکز روی واکنش‌های جهانی یا وضعیت قیمت انرژی

 

بسیار خب! میریم سراغ پرده دوم، جایی که آش کمدی دیپلماسی ترامپ-بی‌بی آن‌قدر شور می‌شود که حتی آشپزهای وال‌استریت هم حالشان به‌هم می‌خورد و مردم کوچه و بازار باید تاوانش را بدهند. پرده را بالا بکشید!


🎭 نمایشنامه: «مهمانی با طعم گاز و گاف - پرده دوم»

شخصیت‌های جدید:

  • حاجی ارزونی (کاسب محل): با پیش‌بند خونی، ماشین‌حساب کهنه‌اش را تند تند می‌زند و عرق از پیشانی‌اش پاک می‌کند.
  • مش ممد (راننده تاکسی): دستش روی بوق، از گرانی بنزین شاکی است.
  • دلال وال‌استریت: کت‌وشلوار شیک، با دو تا گوشی حرف می‌زند و می‌خندد.
  • خبرنگار بین‌المللی: کلافه‌تر از قبل، دیگر نمی‌داند به حرف کدام‌یک از مقامات گوش بدهد.

[صحنه: تابلوی قیمت‌ها در بازار ارز و انرژی. اعداد با سرعت سرسام‌آوری قرمز می‌شوند و بالا می‌روند. حاجی ارزونی و مش ممد با وحشت نگاه می‌کنند.]

حاجی ارزونی: (ماشین‌حسابش را به هوا پرتاب می‌کند) یا ابالفضل! قیمت گوشت گوساله شد قیمت پراید سه سال پیش! این‌ها چه غلتی دارند می‌کنند آن‌طرف دنیا؟

مش ممد: (با عصبانیت) حاجی! گوشت پیشکش، قیمت بنزین را ببین! با این فرمان، باید تاکسی را بفروشم، با فرغون مسافر کشی کنم! شنیدم اسرائیل زده به چاه‌های گاز ایران؟

[دلال وال‌استریت با رقص و شادی وارد می‌شود]

دلال: (جیغ می‌زند) بخرید! بخرید! نفت برود بالا، سهام شرکت‌های انرژی هم می‌رود بالا! ممنونم بیبی، ممنونم دونالد! این آشوب یعنی پول، یعنی سود!

[خبرنگار بین‌المللی با دفترچه‌ای که جایش را به یک تبلت شکسته داده، وارد می‌شود و به سمت دلال می‌رود]

خبرنگار: آقا! وضعیت قرمز است! ایران گفته اگر به جزیره خارک حمله شود، تنگه هرمز را می‌بندد! می‌دانید یعنی چه؟ یعنی اقتصاد جهانی فلج می‌شود!

دلال: (با بی‌خیالی) تنگه هرمز؟ همان‌جایی که قایق‌ها رد می‌شوند؟ بگذار ببندند! قیمت‌ها ده برابر می‌شود، من هم ده برابر سود می‌کنم. (می‌خندد و می‌رود)

[خبرنگار به سمت کاخ سفید می‌رود. دونالد دوباره روی کاناپه است، این بار با یک کلاه بانی‌گوش (بانی‌گوش) مشغول سلفی گرفتن است.]

خبرنگار: آقای رئیس‌جمهور! این وضعیت وحشتناک است! قیمت انرژی در سراسر جهان سر به فلک کشیده، مردم از هند تا اروپا دارند اعتراض می‌کنند! و حالا خطر بستن تنگه هرمز و حمله به خارک هم اضافه شده! چه برنامه‌ای دارید؟

دونالد: (گوشی‌اش را پایین می‌آورد و کلاه‌ش را صاف می‌کند) خب، اول بگو کلاه‌م قشنگ است یا نه؟ دلم برای عید پاک تنگ شده بود. اما راجع به آن مسائل کوچکی که گفتی... (با اعتمادبه‌نفس ۱۰۰ درصد) همه‌چیز تحت کنترل است! من بهترین توافق را می‌کنم.

خبرنگار: (با کلافگی) چه توافقی؟ ایران می‌گوید اگر خارک را بزنید، جواب‌اش محکم‌تر خواهد بود!

دونالد: (دوباره سرش در گوشی می‌رود) ببین، من به بیبی گفتم: «نکن بیبی! نکن!» اما بیبی هم آدمِ لجبازی است. حالا هم دارم توئیت می‌کنم: «ایران، خارک را نزن! ما تنگه هرمز را دوست داریم. اما اگر زدی... خب، ما هم یک چیزی داریم که اگر بزنیم، خیلی بد می‌شود!» همه‌چیز هماهنگ‌شده است، فقط نگران نباشید.

[بوی گاز و دود صحنه را پر می‌کند. صدای بوق ممتد مش ممد و داد و بیداد حاجی ارزونی از پس‌زمینه شنیده می‌شود.]

خبرنگار: (رو به دوربین) بینندگان عزیز! همان‌طور که می‌بینید، استراتژی "دمدمی‌مزاجی استراتژیک" آقای ترامپ و سیاست "تضعیف حریف با تبر" نتانیاهو، دنیا را به مرز جنون کشانده است. مقامات می‌گویند هماهنگ‌اند، اما واقعیت این است که در این بازی، فقط دلال‌های وال‌استریت و شرکت‌های تسلیحاتی سود می‌برند و مردم عادی... خب، آن‌ها فقط باید تاوانش را بدهند.

[پرده در حالی می‌افتد که دونالد دارد با کلاه بانی‌گوش روی مبل سلفی می‌گیرد و بی‌بی با یک جعبه کبریت جدید از دور به جزیره خارک روی نقشه خیره شده است.]


نتیجه‌گیری نهایی (شیرفهم):

مردم! کل این بازی سیاسی یک کلام است: چشم‌بندی و دروغ! ترامپ یک روز می‌گوید نمی‌دانم تا قیمت‌ها جابه‌جا شود، یک روز می‌گوید من فرمانده بودم تا قهرمان شود. نتانیاهو هم که عاشق آتش‌بازی است، از این آشوب برای ضعیف کردن ایران استفاده می‌کند و کاری به قیمت بنزین مش ممد و گوشت حاجی ارزونی ندارد. در نهایت، همه‌شان هماهنگ‌اند... هماهنگ برای اینکه سودشان را ببرند و دودش را به چشم ما و شما کنند. پس زیاد به حرف‌های "رسمی" توجه نکنید و جیب‌تان را سفت بچسبید!

Comments