زن در ایران
ببین ماجرای
«زن در ایران» یه جوریه که اگه از دور نگاه کنی، فکر میکنی همهچی خلاصه شده تو
یه قاب: یه عالمه چادر مشکی، سرها پایین، سکوت مطلق… انگار همه تو حالت “mute” رفتن! 😄
ولی نزدیک که
میشی، میبینی نه بابا، این فقط اسکرینسیوره، پشتش یه سیستم عامل خیلی شلوغ و پر
از اپ بازه!
اول از همه،
این چادره که همه فکر میکنن یه “پتوی یکشکلکن”ـه، در واقع بیشتر شبیه وایفای
عمومیه: همه وصلن، ولی هرکی کار خودش رو میکنه! یکی زیرش داره پروژه مهندسی میزنه،
یکی کیس حقوقی میبنده، یکی استوری هنری میذاره، یکی هم داره دنیا رو عوض میکنه.
بعد اون تصویری
که میگن «همه مطیع و یکدست»… آره خب از دور همینطوره، مثل صف نونوایی. ولی تو
همون صف، یکی داره درباره سیاست بحث میکنه، یکی داره استارتاپ میزنه، یکی هم
داره تو دلش میگه «نوبتم بشه، یه کاری میکنم!» 😏
یه نکته بامزهتر؟
همین حجاب که یه دورهای شده بود نماد اعتراض، بعد شد اجباری، الان برای بعضیا شده
نماد مقاومت دوباره! یعنی یه تیکه پارچه، انقدر رول عوض کرده که اگه آدم بود، الان
باید سه تا اسکار گرفته بود برای بهترین بازیگر نقش چندگانه!
از اون طرف هم
داستان تحصیل و کاره. یه عده هنوز فکر میکنن زن ایرانی فقط تو خونهست، در حالی
که واقعیت اینه که نصف دانشگاهها رو گرفتن، تو آزمایشگاهن، تو شرکتن، تو سینما و
ادبیاتن… خلاصه اگه یه روز اینترنت ایران قطع بشه، احتمال زیاد نصفش به خاطر اینه
که اینا دارن همزمان دنیا رو میچرخونن! 😂
حالا برسیم به
اون تناقض قشنگ: همون جایی که قراره «کنترل» دیده بشه، یهو تبدیل میشه به
«مقاومت». یعنی دقیقاً همون خیابونی که میگن همه باید یهجور باشن، یههو میبینی
هرکی داره یه جور دیگه خودش رو نشون میده. این دیگه مهندسی اجتماعی نیست، این یه
جور هنر مفهومی زندهست!
خلاصه اگر
بخوای خیلی ساده بگیم:
زن ایرانی مثل
یه فرش دستبافته—از دور یه طرح مشخص میبینی، ولی نزدیک که میشی، میبینی هر نخش
یه داستان جدا داره، یه پیچ داره، یه گره داره… و جالب اینجاست که هنوز هم داره
بافته میشه، اونم با سرعت!
پس دفعه بعد
کسی گفت «همهچی مشخصه و واضحه»، فقط یه لبخند بزن و بگو:
«داداش، تو فقط
جلد کتابو دیدی، داستان هنوز وسطشه!» 😄
Comments
Post a Comment