"کار را در ایران تمام کنید "

 "کار را در ایران تمام کنید "

یعنی چی؟

در این دنیای پر از سایه و خوره، که روح را آهسته می‌تراشد، باز هم همان عبارت تکراری را شنیدم: «کار را در ایران تمام کنید

آه، چه عبارت قشنگی! مثل آن لکهٔ سیاه روی دیوار اتاق زیرشیروانی که هر شب بیشتر بزرگ می‌شود و آدم را به خودش می‌کشد. یکی از آن سیاستمدارانِ چاق و پرمدعا، با همان لبخندِ مصنوعی که بوی نفت و دلار از آن می‌آید، این را گفته. انگار که ایران یک زخم کهنه است و او می‌خواهد با یک ضربهٔ نهایی، کارش را تمام کند. اما من، که سال‌هاست در این گورستانِ زندهٔ تاریخ نشسته‌ام و به جمجمه‌های پوسیدهٔ وعده‌ها خیره شده‌ام، می‌دانم که این «تمام کردن» چیست.

تمام کردن؟ با چه؟ با تحریم که مثل افیون است و اول آرام می‌کند، بعد بیشتر خفه‌ات می‌کند؟ یا با موشک و بمب که مثل آن بوف کور، در تاریکی شب ناگهان از لای درزها سرک می‌کشد و چشم‌هایت را کور می‌کند؟ یا شاید فقط با کلماتِ توخالی، همان کلماتی که از دهانِ این بازنده‌های خوش‌پوش بیرون می‌ریزد و مردم عادی را سرگرم می‌کند، مثل تماشای یک نمایشِ مضحک در قهوه‌خانه‌ای که سقفش ریخته.

من دیده‌ام این تاریخ را. دیده‌ام که چگونه هر بار «فشار حداکثری» آمد و مثل خوره، اول پوست را خورد، بعد گوشت را، و آخر سر استخوان را گذاشت برای کلاغ‌ها. دیده‌ام که دیپلماسی هم چه بود: یک توافقِ کاغذی، مثل آن زنِ اثیری در بوف کور که فقط سایه‌اش بود و وقتی دست دراز می‌کردی، چیزی جز باد و پوسیدگی باقی نمی‌ماند. هر دو طرف، هم آنهایی که غرش می‌کنند و هم آنهایی که لبخند می‌زنند، یک جور آدم‌اند: سایه‌هایی که برای گول زدن ما آمده‌اند.

مردم عادی، ما که مثل حشرات زیر پای این غول‌ها له می‌شویم، چه فرقی می‌کند برایمان؟ دلار بالا می‌رود، نان گران می‌شود، جوون‌ها یا فرار می‌کنند یا در خیابان له می‌شوند. تنش بالا می‌رود؟ خب بالا برود. بازار می‌لرزد؟ همیشه لرزان بوده. فقط این تفاوت است که گاهی لرزش با صدای غرشِ شاه جنگل همراه است و گاهی با نالهٔ ملایمِ بازنده‌ها.

در زندگی زخم‌هایی هست که مثل این ماجرای ایران، روح ملت را در انزوا می‌خورد. نمی‌شود به کسی گفت، چون می‌خندند و می‌گویند «اغراق است». اما من می‌دانم. این «تمام کردن» هم یکی از همان زخم‌هاست. نه معجزه می‌آورد، نه مرگ حتمی. فقط ادامهٔ همان نمایشِ ابلهانه، جایی که ما تماشاچی‌ایم و هر بار پرده که بالا می‌رود، همان آدمک‌های قدیمی با لباس نو ظاهر می‌شوند.

تنها چیزی که دروغ نمی‌گوید، مرگ است. مرگِ امید، مرگِ توهم، مرگِ این تکرارِ خسته‌کننده. بقیه‌اش فقط سایه است روی دیوار، که هر چه بیشتر بنویسی و فریاد بزنی، با اشتهای بیشتر می‌بلعدت .حالا بنشین و فکر کن، ای رهگذرِ خستهٔ این جادهٔ خاکی. «کار را تمام کنید» یا نکنید، فرقی ندارد. خوره کار خودش را می‌کند.

 

 

Comments