شرابِ شک، در باغِ ترجمه

  

داستان فکاهی: شرابِ شک، در باغِ ترجمه

در یکی از آن باغ‌های خیالی که نه در شیراز بود و نه در کمبریج، بلکه جایی بین «آن دنیا» و «این دنیا» قرار داشت، دو مرد زیر سایه‌ی یک درخت انار که انگار ریشه‌اش را از خنده زده بود، نشسته بودند. بوی شراب و شک، قاطی هم در هوا پیچیده بود. یکی ریشش سفید و عمامه‌اش کج بود، دیگری کت‌وشلوار ویکتوریایی تنش بود و سعی می‌کرد با لهجه‌ی آکسفورد، «یا هو» بگوید.

خیام با نگاهی زیرچشمی به فیتزجرالد گفت:

تو که از دیار غرب آمدی، از آن سرزمین پرنقاب و پرچای، بگو ببینم! از کلمات من چی خواندی؟ شرابم را نوشیدی یا فقط بوی واژه‌اش به دماغت خورد؟

فیتزجرالد با حالتی شاعرانه اما کمی خجالتی، انگار که تازه از جلسۀ ادبیات توریایی فرار کرده، جواب داد:

ای استاد رباعی! من واژه‌ات را نه مثل مترجمِ خشکِ دانشگاهی، که مثل عاشقِ آب‌خورده خواندم. شرابت را ریختم توی جام انگلیسی، که مبادا توی دیار پرهیزکار ما کسی بفهمد داریم گناه می‌کنیم!

خیام خندید، خنده‌ای که انگار از تهِ هزار رباعی آمده بود:

جام من لذت بود، اما نه بی‌دردسر! پشت هر قطره‌اش شک موج می‌زد. تو شک را هم ترجمه کردی یا فقط قسمت مستی‌اش را برداشتی و بقیه را گذاشتی برای پاورقی؟

فیتزجرالد با دستش به هوا اشاره کرد، انگار شعرش را از باد قرض گرفته:

«شک را پنهان کردم توی آهنگ و وزن! توی تردیدِ بین مصرع‌ها. تو فکر می‌کنی توی انگلستانِ ملکه ویکتوریا کسی جرأت داشت بی‌پرده بنویسد "همه چیز پوچه"؟! من لذت را گذاشتم رو، شک را ریختم تهِ جام. مثل چای با شکرِ کم!

خیام ابرو بالا انداخت:

از نسخه‌ای که تو شیراز زاده شد، تو باغ ساختی تو کمبریج؟ حالا بگو ببینم، باغ من هنوز بوی زعفران و کباب می‌دهد یا عطرِ چایِ پنج‌صبح و بیسکویتِ مری بهش زده؟

فیتزجرالد با غرورِ شاعرانه جواب داد:

«هر دو! ریشه‌اش خاوری است، ولی گل‌هایش با آب و هوای لندن شکفتند. گاهی هم بارون می‌خورد و می‌گوید "آخ!" به انگلیسی

خیام سرش را تکان داد و با لحنِ پدرانه ولی شیطنت‌آمیز گفت:

«پس تو هم مثل من، اهل رباعی نیستی. اهلِ لحظه‌ای هستی که معنا از چنگ منطق درمی‌رود و فرار می‌کند. ترجمه‌ات بیشتر گفتگوی دل بود تا واژه. من می‌گفتم "شراب بخور"، تو نوشتی "لذت ببر ولی با کلاس!"»

فیتزجرالد خم شد جلو و با صدایی که انگار رازِ قرن‌ها بود، گفت:

«و تو، ای خیام، معلمِ شاعریِ من بودی. تو زمزمه کردی، من پژواکش را توی زبانِ سردِ خودم گرم کردم

خیام آخرین جرعه را خورد (البته خیالی)، و با لبخندِ پیروزی گفت:

«پس این آخرین مصرع مال تو:

گر می نخوری، طعنه مزن مستان را...

که من توی واژه‌ها شراب ریختم، تو توی ترجمه‌اش نوشیدی و مست کردی. حالا برو برای ملکه‌ات هم یک رباعی بفرست، ولی نگو از کجا آوردی

در این لحظه باد تندی وزید و درخت انار خندید. دو شاعر، یکی از قرن پنجم هجری و یکی از قرن نوزدهم میلادی، با هم کل جام را سر کشیدند و شروع کردند به خواندن رباعی با دو لهجه‌ی کاملاً متفاوت.

و باغ، تا صبح، بوی شرابِ شک و خنده‌ی ترجمه می‌داد.

Comments