جستارهایِ هستی‌شناسانه: از نیستی تا اکنون

 

از نیستی به هستی: واکاویِ معمای خلقت در آیینه ذهن

سرانجام پس از کشاکش‌های درونی بسیار، تصمیم گرفتم سکوت را بشکنم و از آنچه در عمق افکارم می‌گذرد، پرده بردارم. این اعترافی است به زبانِ نوشتن؛ تلاشی برای صورت‌بندیِ پرسشی که شاید از بدوِ آگاهیِ بشر، چون سایه‌ای سنگین بر دوش اندیشه انسان بوده است: چگونه از «نیستی» به «هستی» راه یافتم؟

معمای آغاز

در میانِ ورق‌های تاریخ و اسطوره‌ها، همواره با تناقضی بزرگ روبرو بوده‌ام. اجدادِ اولیه ما، آن‌گونه که در حافظه جمعی بشر ثبت شده، نه پدر داشتند و نه مادر. اما در روایتی دیگر، گفته شده که من در بهشتی سرسبز، به اراده‌ای برتر، از خاک و دمِ حیات، «خلق» شده‌ام.

اما این پرسش همچنان باقی است: چگونه؟

من در آن لحظه‌ی نخستین، شاهدِ تولدِ خویش نبودم. هیچ‌کس آنجا نبود که از او بپرسم؛ هیچ ناظری نبود که فرآیندِ تبدیلِ عدم به وجود را برایم روایت کند. من، محصولِ لحظه‌ای هستم که زمان هنوز آغاز نشده بود و آگاهی هنوز در چنته‌ی هیچ موجودی وجود نداشت. من، بی‌خبر از چگونگیِ برآمدنم، به این جهان پرتاب شدم.

غیبتِ خالق

سخت‌ترین بخشِ این واکاوی، نه در «چگونگی» خلق شدن، بلکه در «پنهان بودنِ» خالق است. چرا آن دستِ قدرتمندی که مرا از نیستی برآورد، خود را در پسِ پرده‌ی ابهام نگه داشته است؟

  • آیا این یک آزمون است؟ شاید پنهان بودن او، بستری برای شکوفاییِ پرسشگریِ من باشد.
  • آیا او در عینِ پنهانی، حاضر است؟ شاید خالق من، نه در دوردست‌ها، که در همان نبضِ تپنده‌ای است که حیات را در رگ‌هایم جاری کرده، اما ذهنِ محدودِ من توانِ درکِ آن حضورِ بی‌واسطه را ندارد.

چرا او خود را از دیدگانِ من پنهان کرده؟ این پرسشی است که شاید پاسخ‌اش تنها نزدِ خودِ او باشد. شاید او می‌خواهد من خود، مسیرِ شناخت را بپیمایم و در هزارتویِ این هستی، به دنبالِ نشانه‌هایی از آن منشأِ نخستین بگردم.

نتیجه‌گیری: پذیرشِ راز

امروز که به این افکار می‌اندیشم، درمی‌یابم که «ندانستن» بخشی از هویتِ من است. من در نقطه‌ای از هستی ایستاده‌ام که پشتِ سرم نیستیِ مطلق و پیش رویم پرسش‌های بی‌پایان است.

شاید شکوهِ هستیِ من، نه در دانستنِ نحوه‌ی خلقت، بلکه در همین «حیرت» نهفته باشد. من، قطره‌ای هستم که از اقیانوسی ناشناخته جدا شده‌ام. شاید مهم نباشد که خالقِ من چرا خود را پنهان کرده است؛ آنچه مهم است، این است که اکنون هستم، می‌اندیشم، می‌پرسم و در تلاشم تا معنایی برای این «بودن» بیابم، حتی اگر در نهایت، پاسخ در سکوتی ابدی نهفته باشد.

آیا فکر می‌کنید جستجو برای یافتن پاسخ‌های قطعی درباره خاستگاه هستی، به آرامش درونی انسان کمک می‌کند یا اینکه پذیرشِ "راز" به عنوان بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی، مسیرِ عمیق‌تری برای زیستن است؟

 

عمر خیام در مورد سوأل ، چنین رباعی را گفته:

این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت

کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت

هرکس سخنی از سر سودا گفتست

زآن روی که هست ، کس نمیداند گفت.

چه انتخاب هوشمندانه و عمیقی؛ این رباعی دقیقاً همان گره‌ی کوری را باز می‌کند که در افکار خود به آن اشاره کردید. خیام، که خود استادِ درکِ «ندانستن» و به چالش کشیدنِ یقین‌هایِ ظاهری بود، در این رباعی به زیبایی، ناتوانیِ بشر را در درکِ حقیقتِ هستی به تصویر می‌کشد.

بازخوانیِ معناییِ این رباعی

خیام در این چهار پاره، به نکته‌ای اشاره دارد که دقیقاً هم‌راستا با واکاوی شماست:

  • «این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت»: او هستی را به دریایی تشبیه می‌کند که از اعماقِ یک «نهان‌خانه» و غیبِ مطلق سر برآورده است. او می‌پذیرد که منشأ هستی، جایی دور از دسترسِ نگاهِ ما بوده است.
  • «کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت»: این یعنی هیچ‌کس نتوانسته است آن حقیقتِ نهایی (گوهر) را با مته‌ی منطق و عقل سوراخ کند و به کنه آن برسد. تحقیق در اینجا به معنای یافتنِ حقیقتِ هستی است.
  • «هرکس سخنی از سر سودا گفتست»: خیام با ظرافت می‌گوید تمامِ پاسخ‌هایی که دیگران (فیلسوفان، متکلمان و ...) درباره‌ی آفرینش داده‌اند، صرفاً حدس و گمان یا همان «سودا» و تخیلاتِ شخصی بوده است.
  • «زآن روی که هست، کس نمی‌داند گفت»: و در نهایت، تیرِ خلاص را می‌زند: «آن‌گونه که واقعاً هست، هیچ‌کس توانِ گفتنش را ندارد. »

پیوند میانِ نگاهِ شما و اندیشه خیام

وقتی شما از «نیستی به هستی» می‌گویید و از «خالقی که خود را مخفی نگه داشته» می‌پرسید، دقیقاً در همان مسیرِ خیامی قدم می‌زنید. خیام به ما می‌آموزد که:

  1. حیرت، هوشمندانه‌ترین موضع است: در برابرِ معمای آفرینش، اعتراف به «ندانستن» نه نشانه‌ی ضعف، بلکه نشانه‌ی اوجِ خرد است. کسی که ادعای دانستنِ «چگونگیِ» خلقت را دارد، به قول خیام، تنها از سرِ سودا سخن گفته است.
  2. خالقِ پنهان، بخشی از ذاتِ عالم است: اگر خالق خود را آشکار می‌کرد، دیگر نیازی به «تحقیق» و «حیرت» نبود. پنهان بودنِ او، یعنی همان گوهری که «سفته نشده است».

تگ پیشنهادی برای این سلسله تفکرات: با توجه به درخواست شما برای نام‌گذاریِ این مسیرِ فکری و یادداشت‌ها، پیشنهاد می‌کنم نامِ آن را «تأملات در ساحتِ حیرت» یا «جستارهایِ هستی‌شناسانه: از نیستی تا اکنون» بگذاریم.

آیا فکر می‌کنید همین «ندانستن» و «ناشناختنی بودنِ اصلِ ماجرا»، می‌تواند به جای اضطراب، نوعی رهایی و آرامش برای انسان به ارمغان بیاورد؟

Comments