جستاری در فلسفه نگرش حکیم عمر خیام
در غبار تاریخ،
آنجا که زمان چون جویباری آرام از میان دشتهای خراسان بزرگ میگذشت، نیشابور چون
نگینی بر انگشتری قلمرو خوارزمشاهیان میدرخشید. شهری که نه تنها پای تخت اداری و
رونق اقتصادی دشتهای پهناور شرق بود، بلکه مهد حکمت، شعر و اخترشناسی به شمار میرفت.
در آن دوران، بلخ، آن بوم کهن و شریف، با دیوارهای ستبر و باغهای پربارش، یکی از
پارههای تن و توابع حیاتی این شاهراه فرهنگی بود.
در چنین
روزگاری، حکیم عمر خیام نیشابوری – آن که راز فلک را در جام می میجست – با نگاهی
متفاوت به جهان مینگریست. فلسفه او نه در مساجد و مدرسهها، که در سایهسار
ارغوانها و در میان ساقههای جوان گندم بالید. نگرش او به هستی، تأملی است تلخ
اما صادقانه، اندوهناک اما سرشار از شیفتگی به همین دم که در آن نفس میکشیم.
حکیم هر سال،
آنگاه که نفس زمستان به شماره میافتاد و حاجبان بهار، تخت سبز ربیع را میگستردند،
رخت سفر میبست. برای او، نوروز تنها آغاز سال نبود؛ رستاخیز مکرر خاک بود. همسفر
با باد بهاری، کاروان از دروازههای نیشابور خارج میشد. جاده، ماری سپید بود از
میان دشتهای مخملین. اسب حکیم گامهای آرام برمیداشت و او، با محاسنی سپید و
نگاهی که گویی فراتر از افق را میکاوید، به تماشای رقص باد در آغوش زمین نشسته
بود.
اما فلسفه خیام
در اوج این طراوت بهاری خود را عریان میکند. او بر خلاف عارفانی که جهان را سرابی
بیش نمیدانستند، و بر خلاف زاهدی که از سبزه و گل روی برمیتافت، در دل سرسبزترین
دشت، مفرشی از خاک میدید که خفتگان بیشمار در زیر آن آرمیدهاند. در آستانه بلخ،
آنگاه که دشت جنونی سبز به خود گرفته بود و مزارع بیکران گندم چون دریایی زمردین
موج میزدند، حکیم افسار اسب کشید. ایستاد.
سکوتی سنگین و
خلسهآور بر دشت حاکم شد. خیام فرود آمد. عبای بلندش روی علفهای نمناک کشیده شد.
اما دیدگان حقیقتبین او، چیزی فراتر از یک چشمانداز بهاری میدید. در هر ساقه
سبز گندم، دستِ تمنای زیبارویی را میدید که سالها پیش در این خاک خفته بود. این
خاک که امروز چنین سخاوتمندانه حیات میبخشد، گورستان تمدنها، شاهان، گدایان و
عاشقان بیشماری است که غبار شدهاند.
در اینجا بود
که فلسفه محوری خیام شکل میگیرد: خط میان «بودن» و «نبودن» رنگ میبازد. خاک، مفرشی است گسترده بر روی خواب ابدی رفتگان؛
و همین خاک، گهوارهای است برای آنان که هنوز به جهان چشم نگشودهاند. خیام
ایستاده بر مرز حال، گذشته و آینده را در یک آن شهود میکند. هستی برای او نه خطی
است از تولد تا مرگ، نه دایرهای است از خاک تا خاک، که لحظهای بیش نیست – همان
لحظه سبز که میان دو نیستی مطلق قرار گرفته است.
حکیم آهی سرد
از سینه برمیکشد و قلم به دست میگیرد. رباعی جاودانهاش بر کاغذ مینشیند:
بر مفرش خاک خفتگان میبینم
در زیر زمین نهفتگان میبینم
چندانکه بصحرای عدم مینگرم
ناآمدگان و رفتگان میبینم
این رباعی،
عصاره فلسفه خیام است. او در «صحرای عدم» مینگرد – نه در بهشت موعود و نه در دوزخ
وعدهدادهشده. عدم برای او مکانی است بیکران و همیشه حاضر. رفتگان را میبیند که
در خاک آرمیدهاند، و ناآمدگان را که هنوز طعم حیات نچشیدهاند. هر دو، در این
صحرای بیزمان، همسایهاند. زندگی تنها یک دمِ کوتاه میان این دو سکوت ابدی است.
و اما در برابر
این حقیقت تلخ، خیام چه میکند؟ آیا درمانده میشود و دست از زندگی میشوید؟ هرگز.
او با نگاهی دیگر، این همان رباعی را در جای دیگر زمزمه میکند:
ایکاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی
"امید
بر دمیدن" – این کلید طلایی نگرش خیام است. او میداند که جای آرمیدنی نیست و
این ره دراز را رسیدنی نیست؛ اما در دل همین خاک که مفرش خفتگان است، امید چون
سبزه میدمد. سبزهای که از تخم رفتگان سر برمیآورد، و خود روزگاری دیگر خاک
خواهد شد تا سبزهای دیگر از او بروید. این چرخه، بیشروع و بیانجام، تراژیک و در
عین حال باشکوه است.
فلسفه خیام در
یک جمله خلاصه میشود: مرگ را بپذیر، اما زندگی را به تلخی
مرگ مساز. او به جای گریستن بر این مفرش خاک،
جام می برمیدارد؛ به جای نفرین کردن این ره دور، سبزه را میستاید؛ به جای هراس
از ناآمدگان، این دم را غنیمت میشمارد.
نسیم بهاری
وزید و کاروان حکیم به سوی بلخ به راه افتاد. اما آن رباعی، تا قرنها بعد، هر
بهار در گوش بادهای خراسان میپیچد. خیام خود میدانست که روزی جزیی از این مفرش
خاک خواهد شد، اما سرودهاش – آن شاخه سبز که از دل خاکِ نگرش او روییده – همچنان
میدمد، همچنان میگوید که در میان این همه رفتن و نیامدن، تنها لحظه حال است که
معنا میآفریند. و این، بزرگترین آموزه فلسفی حکیم نیشابور است برای انسان امروز
که همچنان میان مفرش خاک و آرزوی سبز شدن، سرگشته میگردد.
Comments
Post a Comment