نورِ زرد و بیمارِ لامپِ آویز، روی درودیوارِ اتاق میلغزید. ساعت، عقربههای کجمعوجش را با خستگی میکشید. نشسته بودم روی این مبلی که گویی تودهای از استخوان و رنج را در خود فشرده بود. تفکرِ بیهوده، این خورهٔ مغز، دوباره به جانم افتاده بود. آدم چقدر باید ابله باشد که عمری را به امیدِ عوض کردنِ دنیا سگدو بزند، تا آخر بفهمد دنیا اصلاً، کلاً، از بیخ، قصدِ همکاری ندارد!
نگاهم افتاد به پیشانیِ آینه. خودم بودم؛ این موجودِ مسخره که خدا در غایتِ استهزا آفریده است. همان که دنبالِ عینکش میگردد، در حالی که عینکش مثلِ تاجی از فرتوتی روی سرش سوار است؛ همان که با چراغقوهٔ موبایل، به دنبالِ خودِ موبایل میگردد! چقدر خندهدار و مایهٔ تهوع.
بلند شدم. یعنی خواستم بلند شوم. مفاصلِ تنم چنان صدای خشک و نکریزی دادند که انگار لولای درِ یک انبارِ متروک را در روغنِ زنگار چرخانده باشند. زانوی چپم، پیش از اینکه باران ببارد، اطلاعیه صادر کرده بود و زانوی راست، مرتعش و لرزان، تأییدیهاش را امضا میکرد. چه شخصیتی پیدا کردهاند این استخوانها! انگار نه انگار که جزئی از این تنِ خستهاند.
یادِ روزگارِ جوانی افتادم؛ فسرده و دور. آنوقتها طبقهٔ چهارم را دو تا یکی بالا میرفتم، بیآنکه نفسم به شماره بیفتد. جوانی... هان، چه توهمِ دلپذیری! سشوار میکشیدیم، مو ژل میزدیم تا دلِ دنیا را ببریم. حالا چه؟ حالا برای بلند شدن از جا، باید ژلِ ضددرد مالید روی این کمرِ خردشده! آن روزها نگرانِ حتی یک تارِ موی سفید بودیم؛ و امروز، پروردگارا! امروز خوشحالیم که همان چند تار موی باقیمانده، سفید شدهاند و هنوز گورشان را گم نکردهاند!
رفتم توی آشپزخانه. پنج دقیقه تمام به یخچالِ سفیدِ خاموش زل زدم. نگاهش کردم، او هم نگاهام کرد. حماقت تا چه حد؟ یادم رفته بود اصلاً برای چه آمدهام! با وقار، با قدمهای سنگینِ کسی که شکست را پذیرفته، برگشتم بیرون.
حالا دیگر نه آرزوی فتحِ قلهای را دارم، نه تمنای انقلاب و تغییر. تنها دعا میکنم دنیا تا وقتی خوابیدهام بیسروصدا بچرخد، و وقتی بیدار شدم، تنم یکپارچه درد نباشد. شبها؟ ساعتِ نهِ شب، اگر تلفن زنگ بزند، تنم میلرزد؛ با خودم میگویم مگر کجا آتش گرفته این وقتِ شب؟ چه کسی با مرگ یا درد کار دارد؟ زمانِ ما و آخر هفتهها گذشته؛ حالا عاشقِ روزی هستیم که هیچ دکتری، هیچ آزمایشگاهی، هیچ قرصِ کوفت و زهرماری و هیچ قبضِ لعنتیای در کار نباشد.
داروها... آه، این قرصهای رنگارنگِ لعنتی! شدهاند برنامهٔ زندگی. قبل از صبحانه، بعد از صبحانه، پیش از خواب، هنگامِ طلوع، موقعِ غروب... گاهی شک میکنم آدم غذا میخورد تا قرصها هضم شوند، یا قرص میبلعد تا شاید آن تکه نانِ خشک در معده آرام بگیرد!
حافظه؟ حافظه دیگر شاهکارِ خلقت است. اسمِ همکلاسیِ کلاسِ اول دبستانم را مو به مو یادم هست، اما برای اینکه از این اتاق بروم توی راهرو، باید برگردم عقب و از نو وارد شوم، شاید این مغزِ پوسیده ریست شود!
با همهٔ اینها... با تمامِ این پوچیِ ممتد، زندگی هنوز یک جورِ غریبی کشنده و دوستداشتنی است.
هنوز بوی نانِ تازه که در کوچه میپیچد، آدم را تا مرزِ سرمستی میبرد. هنوز صدای خندهٔ بچهها در گوشهٔ اتاق، دلِ مرده را جوان میکند. هنوز یک استکان چایِ تلخ با یک دوستِ قدیمی، از هزار مجلسِ عروسی و مهمانیِ رنگارنگ باارزشتر است.
پایانِ شب است. روی همان صندلیِ فرسوده نشستهام. فقط یک دعای کوچک مانده و بس:
خداوندا! سنِ شناسنامه را هرچقدر میخواهی بالا ببر، اصلا بگذار تاریخِ پیدایشِ من به پیش از طوفان نوح برسد؛ اما لطفاً... لطفاً این قطعاتِ یدکیِ تن را یک سرویسِ اساسی بفرست!
آری... هنوز کارهای ناتمامِ زیادی دارم.
راستی... من داشتم چه میگفتم؟ میخواستم چکار کنم؟
Comments
Post a Comment