فرصتِ سوزانِ پوچی


سایهٔ سنگینِ ملال و فرصتِ سوزانِ پوچی

بشریت، همواره در چنبرهٔ توهمات خودساخته اسیر بوده است. آنچه ما در این قطعه شعر می‌بینیم، روایتی عریان از یک خودفریبی بزرگ است؛ تراژدی فرساینده‌ای که در آن انسان، موجودی ضعیف و بی‌چاره، ذرهٔ کاه را به کوهی سهمگین بدل می‌سازد. نگاه کن؛ چگونه حبابِ توخالیِ هستی را جدی گرفته‌ایم و بر روی رنج‌های بی‌پایانش سرابِ عظمت کشیده‌ایم.

کالبدشکافیِ یک حماقتِ روزمره

  • بزرگ کردنِ پوچی: ما در کوچه‌پس‌کوچه‌های تنگِ روزمرگی سرگردانیم، بی آنکه بدانیم وسعتِ این بیابانِ تاریک جز تکرارِ ملال‌آورِ چند لحظهٔ پوچ چیز دیگری نیست.

  • فرصتِ رو به زوال: پرسشِ غایی اینجاست: ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصتِ کم؟ اما پاسخ، سکوتی سرد و تهی است. فرصتی که میانِ دم و بازدمِ مرگ گم شده است.

  • نقابِ محبت: حتی آنجا که دم از عشق و بارانِ بهار می‌زنیم، سایهٔ گزنده‌ و خرسنگِ ناامیدی بر روحمان سنگینی می‌کند. ورنه هر خار و خسی، زندگی کرده بسی.

زندگی چیزی نیست جز یک بارِ گرانِ خودتحمیل‌شده؛ غفلتی دردناک که در آن، حقیقتِ ساده و بی‌کرانِ نیستی را با خارهای توهمِ خویش زخمی کرده‌اییم.

در نهایت، ما محکومانِ این زندانِ خودساخته‌ایم؛ بی آنکه بدانیم چرا آمده‌ایم و چرا باید این بارِ زهراگین را تا انتهای این بیابانِ بی‌حاصل به دوش بکشیم.


You can watch this recitation on YouTube to hear the poem read aloud.

Comments