دکانِ دوصاحبه

 

 

هیهات از این دکانِ دوصاحبه!

هوا تاریک است، سگ‌ها در کوچه‌ پس‌کوچه‌های تاریک و لجن‌گرفته‌ی این شهرِ مرده واغ واغ  می‌کنند. نشستم پشت این میزِ چوبیِ کرم‌خورده، با یک چراغِ نفتیِ کم‌فروغ که بوی دود و گنداب می‌دهد. خیره شده‌ام به این سطرِ کثیف، به این حقیقتِ تهوع‌آوری که روی کاغذ لول می‌خورد:

«غارت کنید و با هم تقسیم کنید، برای غارت بعدی توطئه کنید و نقشه بکشید. اسمش را بگذارید مذهب، مخالفین را کافر خوانده و نابودشان کنید.»

ای مرده‌شور این زندگی را ببرد! آدم چقدر باید بی‌شرف باشد که همه‌ی تاریخ و بدبختیِ یک ملت را خلاصه کند همین دو خط؟ اما درد اینجاست که راست می‌گوید! عینِ حماقت است، ولی راست است.

آقا جان! قضیه خیلی ساده است. یک مشت شیادِ ریش‌دار و بی‌ریش دور هم جمع می‌شوند، اول شلوستان می‌کنند، بعد دست می‌برند توی جیبتان. نانتان را می‌دزدند، آب را به رویتان می‌بندند، دخترکان معصوم را راهیِ گورستانِ آرزوها می‌کنند؛ اما موقعی که چماق را می‌کوبند روی سرتان، به جای زورِ بازو، از «تقدیر» و «آخرت» مایه می‌گذارند.

لباسِ مبدل تنِ دزدی می‌کنند که بوی عرق و تعفن می‌دهد، رویش عمامه می‌گذارند یا تاجِ مروارید، اسمش را می‌گذارند «مقدس». بعد می‌نشینند دورِ هم، کاسه را دست به دست می‌چرخانند و با هم پوزخند می‌زنند. نقشه‌ی غارتِ بعدی را می‌کشند که فردا چطور پوستِ این عوامِ بیچاره را از سر بکنند.

مردمِ بدبختِ ما هم چه کار می‌کنند؟ مثلِ گله‌ی گوسفندِ باران‌خورده، سرشان را می‌اندازند پایین و دنبالِ این چوپانِ دروغگو راه می‌افتند. چرا؟ چون این‌ها بهشان یاد داده‌اند که فکر کردن جرم است، عقل داشتن کفر است. تا یکی پیدا می‌شود بگوید «آقا جان، این چرا جیب ما را خالی کرد؟»، فوراً انگِ کافر بودن، بی‌دین بودن و زندیق بودن را می‌چسبانند وسط پیشانی‌اش. داد می‌زنند: «بگیرید این مرتد را! نجس است! خونش حلال است!»

و تمام! به همین راحتی کار را تمام می‌کنند. خفه‌اش می‌کنند، سنگسارش می‌کنند یا سر می‌برند تا مبادا صدای حق‌طلبی به گوشِ دیگران برسد. بعد با خیالِ راحت می‌روند سرِ سفره‌ی پهن‌شده‌ی غارت و دندان‌قروچهکنان تهِ دیگِ بیت‌المال را می‌خردند.

آدم ته دلش به حال این جماعتِ مرده‌پرست می‌سوزد. ملتی که خودش دلش می‌خواهد فریب بخورد، ملتی که زنجیرش را می‌بوسد، حقش همین است که تا ابد زیرِ یوغِ این کاسبانِ دین و دجالانِ روزگار له شود. دیگر دود از کنده بلند نمی‌شود... چراغِ عقل خاموش است و جغدها روی خرابه‌های این شهرِ تاریک نشسته‌اند و هو می‌کشند.

یک سوال از شما بپرسم؟ به نظر شما این نمایشِ تراژیک و مضحک تا کی قرار است با همین نقشه‌ها و فریب‌ها ادامه پیدا کند؟

صادق هدایت

Comments