شب از نیمه
گذشته بود و دود غلیظ توتون «هما»، فضای تاریک و دمکردهی کافه را مثل مه زمستانی
پوشانده بود. مشدی رجب، با آن صورت پر از شیار و چشمهای گودافتادهاش، کنج کافه
نشسته بود و به استکان کمرباریک چای سیاه و سردشدهاش زل زده بود.
در طرف دیگر
میز، ناصرخان با بوی ادکلن ارزانقیمت و سبیلهای تابدادهاش، بدون وقفه حرف میزد.
از سیاستهای جهانی میگفت، از پیشبینی قیمت طلا در سال آینده، و از اینکه چگونه
با یک نقشه ساده میتواند تمام بازار تهران را کنفیکون کند. کلماتش مثل رگبار بر
دیوارهای کافه میخورد و فرو میریخت.
مشدی رجب، بدون
آنکه نگاهش را از دود سیگارش بگیرد، پک عمیقی زد و با صدایی خسته و دوخته به
تاریکی گفت: «ناصر… اینقدر زِرت و پِرت نگو.»
ناصرخان یکباره
جا خورد. انگار حباب بزرگ و بادکردهی ادعاهایش با یک سوزن کوچک ترکیده باشد.
صدایش برید و نگاهی گنگ به اطراف انداخت.
رجب استکانش را
روی میز برگرداند و ادامه داد: «هر کلمهای که میگی، مثل یک زِرت ناگهانی،
سکوت شب رو با بیربطی خراب میکنه. فکر میکنی دنیا منتظر نشسته تا تو راهحلش
رو نشون بدی؟ کلماتت پِرت از واقعیته… از این زندگیِ پوچی که دورمون رو
گرفته پرتِ پرته. ترکیبشون هم با هم میشه همین کفی که داری دور لبانت مییاری؛ یک
مشت بیمعنی، یک مشت هذیانِ بیارزش.»
کافه در سکوتی
سنگین فرورفت. ناصرخان دیگر چیزی برای گفتن نداشت. سایهها روی دیوار درازتر شده
بودند و حقیقتِ تلخِ حرفهای بیپایه، مثل غباری روی میز نشست.
نتیجهگیری
این داستان به
سبک صادق هدایت، جوهرهی اصطلاح «زِرت و پِرت» را به تصویر میکشد:
- «زِرت» نمادِ
کلام یا ادعای بیارزش، ناگهانی و پوچ است که به یکباره سکوت یا نظم موجود
را برهم میزند.
- «پِرت» نشاندهندهٔ
دوریِ عمیقِ سخن از واقعیت، منطق و حقیقتِ جاری است.
در نهایت، «زِرت
و پِرت» در زبان عامیانه، مجموعهای از سخنان یاوه، ادعاهای خالی و کلامِ بیمایهای
است که نه تنها هیچ حجمی از حقیقت با خود ندارد، بلکه تنها فضای ذهن شنونده را با
دود و شلوغیِ بیفایده پر میکند.
Comments
Post a Comment